تبليغاتX
تعطیلی از دست رفته
آنقدر فال گرفته ام

بانو

      با این ورقها که قلبم بودند

آنقدر قمار کرده ام 

         که عین جگر زلیخا شده اند.

همیشه من اینسوی قطار

     و تو آنسو  

 و بین ما هزار خشت و سرباز و... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت   توسط سعید | 
هی!

بی تو این خیابانها قدم زدن ندارد.

این نیمکت نشستن

این کتاب ها خواندن.

عاشقانه ها تمام می شوند..

و شک دارم که اتفاقهای دیگر هم در این دنیا سر بگیرد...

جبر تاریخ باشد انگار

بی تو 

دنیا باز تبدیل می شود به همان توده گاز بی شکل

                             به همان که من اکنون هستم...

بانو!

بگو باش

من می شوم

دنیا می شود

و اردیبهشت هوای ابدی این دنیا می شود...

بگو 

نه!

تنها بیاندیش

آنگاه اینهمه کویر رخت بر می بندد از دنیا

و باده آنقدر فراوان می شود که دریاها پر می شوند از شراب سرخ

و این میان

       من چنان در آغوشت خواهم گرفت

       که جداییمان تنها در افسانه های پیرمردهای کور دوره گرد

                             در آوازهای کولیان هزار ساله

                             و ترسهای ملوانان خرافی بیاید...

***

دیدی

ساده است 

تنها کافیست به جای پرتاب آن سکه

نگاه کنی به این چند خط

و بعد

هی!

بانو!

نارسیس!

با انگشتت مرا به این بودن

                  به عیش مدام بهشت شداد

بران. 

آری

" زندگی بسیار ساده است

و پیچیده نیز هم"*



* مارگوت بیکل

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/18ساعت   توسط سعید | 
"دل تنگم این روزها... عجیب نیست. دلتنگی مرضی ست که هر چند وقت یکبار گریبان آدمها را می گیرد. بیخود و بیجهت. گاهی حتی بی موقع . وسط یک میهمانی شلوغ بین آدمهای که برایت عزیزند توی اوج شادیهایت یکهو می بینی آمده و نشسته توی دلت. سنگین و رنگین نگاهت می کند. وادارت می کند بروی و بنشینی یک گوشه و زل بزنی به بقیه ی شاد و سرخوش. حالا هی پیش خودت فکر می کنی دلت تنگ چی شده، یا کی شده؟ چیزی به ذهنت نمی آید - البته اگر ذهن اصلن توی آن موقعیت کار کند- 

یک بار حتی دلم تنگ دوستم شد که نشسته بودیم و داشتیم با هم گپ می زدیم. نگفتم بهش. اما سعی کردم آنقدر نگاهش کنم تا دلتنگی از رو برود و ولمان کند. تقریبن موفق بودم."

من عاشق روزهایی هستم که جوکر مست و لایعقل می رود روی صندلی لهستانی که مخصوص جد بزرگ است و برایمان نطق می کند. سعی می کنم نطقهایش را حفظ کنم گاهی می شود جاهایی ازشان استفاده کرد. امروز هم جوکر لیوان سوم ودکا را که زد بالا از یک لحظه غافل شدن جد بزرگ استفاده کرد و پرید بالای صندلی. -اینجور مواقع حتی میمون هم به حالتی جدی به حرفهای جوکر گوش می دهد.-

" من عاشق که شدم حساب همه تان با کرام الکاتبین است" سرلشگر از جلوی تلویزیون که داشت اخبار جنگ لیبی را نشان می داد گفت " مگه به کرام الکاتبین اعتقاد داری؟" ولی جوکر اعتنا نکرد.

" من عاشق که می شوم اول پوستم سوزن سوزن می شود. موهایم سیخ می ایستد. بعدش مرض دلتنگی عود می کند... مدام و هی دلم تنگ می شود. وقتی نیست برای بودنش. وقتی هست برای وقتی نیست. وقتی حرف نمی زند برای صدایش. وقتی نگاه نمی کند. برای نگاهش ..."

جد بزرگ که تازه از مستراح درآمده بود نشست کنار من و زیر گوشم با پس زمینه سخنرانی جوکر گفت " خالو بدجور عاشق شده..." میمون با همان صورت جدی و نگاهی که میخ جوکر بود گفت "پلاتین چسبونده اصن... منو باش که فک می کردم فقط عقل تو پاره سنگ بر می داره..."

"دلم می خواهد حرف که می زند خفه باشم... نگاهش کنم..."

"از تو هم که ذلیل تر شده..." سرلشگر که آمده بود کنار ما این را گفت و انگار که دارد حسرت روزهای فرماندهیش را می خورد با نگاهی که به دورها - جایی نزدیک در آشپزخانه- خیره شده بود، انگار که در یک حالت خلسه فرو رفته باشد اضافه کرد " این روزهای خوب را از دست ندهید دیوانه ها..." جد بزرگ و میمون هم سرشان را مانند هیئت تایید کننده تکانی دادند و رفتند پی کارشان.

من سرم را به مبل تکیه دادم و چشمهایم را بستم و با موسیقی متن سخنرانی جوکر که حالا عاشقانه ای آرام و پر  از تصویر شده بود به همه آن لحظه هایی فکر کردم که اتفاق افتاده بود و یا قرار بود اتفاق بیافتد به همه دلتنگیهای یک آدم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/12ساعت   توسط سعید | 
- برای این روزهای خودم.برای این روزهای ... -


من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! )
)
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت   توسط سعید | 
جد بزرگ سعی می کند همیشه هوایم را داشته باشد. سعی می کند در موقع ضروری حاضر شود و بماند تا ضرورت تمام شود..."خالو گریه مال مرد نیس. مال تو نیس." خنده ام می گیرد. نمی فهمد چه شد فکر می کند شاید به خاطر سروصدای جوکر و میمون است و انگار بهش الهام شده باشد ضرورت تمام شده، می رود.

دلم می خواست بپرسم ازش "خسته گی دل چجور در می رود؟" یا مثلن "چجور می شود آدم به مغزش استراحت بدهد." نگفتم. انقدر سوالم کلیشه بود که جوابش را می دانستم.

سرلشگر بازنشسته از توی آشپزخانه داد زد"باهاس سرت گرم شه تا استراحت کنی" نمی دانست که انقدر سرم گرم است که دارد ذوب می شود. با ایما و اشاره به جوکر می فهمانم جد بزرگ را ببرد بیرون تا بتوانم سیگاری بگیرانم.

"خالو مثل اینکه داغون تر از این حرفایی بیا از سیگارای من بکش" خجالت می کشم. بدم می آید از این خانه که هیچ جای خصوصی ندارد انگار.

"فهمیدی چرا خسته ای ابله؟"

میمون با صدای جیغش زیر گوشم این را گفت و پرید تا دوباره از سر و کول جوکر بالا بپرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/23ساعت   توسط سعید |